close
تبلیغات در اینترنت
زندگی نامه و خاطرات شهیده طیبه واعظی

درحال بارگذاری ....
سخـن روز
تازه ترین مطالب حریم آسمانی
جایگاه قرار گیری تبلیغات بنری
تبلیغات در حریم آسمانی
نمایش موضوعات



زندگی نامه و خاطرات شهیده طیبه واعظی

پست شماره 681
زندگی نامه و خاطرات شهیده طیبه واعظی
موضوعات این مطلب :
شهدای زن
,




شهيد: طيبه واعظي دهنوي

شهيد سال بسيج در 94

نام پدر: محمدصادق

ولادت: 24 تير 1337

شهادت: 03 خرداد 1356

محل شهادت:

شكنجه ساواك در زندان اوين تهران

نحوه شهادت:

شكنجه ساواك در زندان اوين تهران

آرامگاه:

بهشت زهرا (س) تهران


طيبه واعظي دهنوي در سال 1337 در يكي از روستاهاي اصفهان متولد شد. او در خانواده اي مذهبي و فقير رشد كرد و به همين علت خيلي زود با درد و رنج مردم مستضعف آشنا شد. در سن 7 سالگي خواندن قرآن را در خانه پدرش آموخت. در سال 1350 طيبه با پسر خاله مجاهدش ابراهيم جعفريان ازدواج نمود، و اين نقطه عطفي در زندگي او بود و همين ازدواج بود كه مسير زندگي او را به طور كلي دگرگون ساخت و او را وارد مرحله اي نوين نمود. طيبه با كمك شوهرش به مطالعه عميق كتب مذهبي و آگاه كننده و تفسير قرآن پرداخت و چون ابراهيم همان صداقت و ايماني را كه لازمه يك فرد مبارز است در وجود طيبه يافت او را در جريان مبارزات تشكيلاتي قرار داد و طيبه به عضويت گروه مهديون در آمد.

به خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقيب بودن شوهرش از سال 1354 به زندگي مخفي روي آورد، ولي در نهايت در 30 فرودين 1356 پس از دستگيري شوهرش، دستگير شد و خواهر شوهرش، فاطمه جعفريان كه او هم مبارز بود در اين روز كشته شد. 

در سال 1354 به علت تعقيب ساواك با اتفاق همسر و كودك شيرخواره اش زندگي مخفي را انتخاب نمودند. 

روز سي ام فروردين 56، در پي دستگيري يكي از اعضاي گروه در تبريز، يكي از گشت هاي بازرسي به ابراهيم مشكوك شد و او را دستگير كرد. در بازرسي بدني او اجاره خانه ي منزل تبريز را پيدا نمودند و خانه تحت‌نظر قرار مي‌گيرد.

طبق قرار قبلي كه ابراهيم و طيبه داشتند اگر ابراهيم دير به خانه مي آمد، طيبه مي بايست اسناد و مدارك را مي سوزاند و خانه را ترك مي كرد. طيبه همين كار را انجام داد، غافل از آنكه خانه زير نظر است. 

صبح بر سر قرار با برادرش مرتضي مي رود، غافل از آنكه مأموران در پي او هستند. در قرار با مرتضي ماجراي نيامدن ابراهيم را مي گويد و بدين ترتيب، مرتضي هم شناسايي مي‌شود. سپس به خانه باز مي گردد تا خانه را از نارنجك و اسلحه پاكسازي كند غافل از اينكه ساواك منتظر اوست. 

طيبه پس از اتمام فشنگ هايش به همراه فرزند چهار ماهه اش مهدي دستگير مي شود و با دستگيري طيبه، مرتضي كه از دور شاهد ماجرا بود در دفاع از طيبه به مأموران شليك مي كند و در درگيري به شهادت مي رسد. از خانه طيبه برگه اجاره خانه مرتضي را پيدا مي كنند و به خانه آنها مي روند. فاطمه جعفريان همسر مرتضي حدود سه ساعت مقاومت كرد اما او نيز به شهادت رسيد. 

وقتي ساواك طيبه را دستگير و به دست هايش دستبند زده بودند، گفته بود: مرا بكشيد ولي چادرم را برنداريد.

طيبه، ابراهيم و پسرشان محمدمهدي را پس از دو چند روز شكنجه از تبريز به كميته تهران منتقل مي كنند و يك ماه تمام آنها را زير سخت ترين شكنجه ها قرار مي دهند و سرانجام در سوم خرداد 56 زير شكنجه به شهادت مي رسند. 

روز سوم ارديبهشت روزنامه ها خبر شهادت فاطمه و مرتضي را نوشتند ولي ديگر از ابراهيم خبري نشد و بعد از پيروزي انقلاب خانواده از عروج او و طيبه با خبر شدند. 

محمدمهدي فرزند خردسال آنها توسط ساواك به پرورشگاهي سپرده شد و گفته بودند كه پدر و مادر اين كودك بر اثر اعتياد فراوان از دنيا رفته اند و براي اينكه كسي او را نشناسد، نام او را شهرام گذاشته بودند. دو سال بعد فرزند آنها با پيگيري هاي فراوان در پرورشگاه پيدا شده و به آغوش خانواده باز مي گردد.


 خونم بايد براي آقاي خميني بريزد


سال ۱۳۴۲، سال درگيري شديد در قم بود. ما هم ساكن قم بوديم. طيبه شش ساله بود. شعار ها و حرف هايي را كه در خانه زده مي شد مي شنيد.

دور حياط چرخ مي زد و شعار مي داد: خميني عزيزم، بگو كه خون بريزم / خميني خميني شاه به قربان تو / مملكت وليعهد خاك زير پاي تو.

من مدام مي گفتم: مادر مي آيند تو را مي كشند. از اين حرف ها نزن.از ساواك ترس داشتيم. يك بار خورد زمين. صورتش خوني شده بود. رفتم جلو. گفتم: خوبت شد، خونت را ريختي روي زمين.

گفت: خدا نكند خون من اين جا بريزد. خونم بايد براي آقاي خميني بريزد. از همان كودكي عشق آقاي خميني را داشت.


زمين بخورم بهتر است


پنج ساله بود كه به مكتب مي رفت، هنگام مكتب رفتن حتما چادر سر مي كرد و رويش را مي گرفت.

وقتي به او ميگفتم شايد زمين بخوري در جوابم مي گفت: اگر زمين بخورم بهتر از اين است كه مردم صورتم را ببينند.


بخشيدن جهيزيه به فقرا چند ماه پس از ازدواج


هنوز چند ماهي از عروسي شان نگذشته بود كه طيبه گفت مادرجان مي خواهم از جهيزيه ام به خانواده هاي فقير ببخشم آيا اجازه مي دهي.

به او گفتم اين اموال توست و هرچه بخواهي مي تواني انجام دهي.

او نيز جهيزيه اش را به فقرا بخشيد و همواره با مزد قالي بافي اش براي جوانان جهيزيه تهيه مي كرد و يا براي كودكان لوازم التحرير مي خريد.


صورتش كبود شد


وقتي فرزندش دو ماهه بود همسرش توسط ساواك تحت تعقيب قرارگفت تا اينكه روزي به منزل آنان آمده و به جستجو پرداختند، طيبه نيز هر چه از اعلاميه هاي امام خميني در منزل داشتند را داخل قنداق كودك مخفي كرده و او را در آغوش مي گيرد، مزدوران هرچه مي گردند چيزي پيدا نمي كنند تا اينكه از شدت عصبانيت با طيبه بحثشان شده و با ضربه اي صورتش را كبود مي كنند، اين كبودي تا مدتها از صورتش محو نمي شد.


جشن عروسي كه با مولودي خواني آغاز شد


چهارده ساله بود كه عروس خاله اش شد.

جوان هاي فاميل قصد داشتند برايشان ساز و آواز راه بياندازند اما همسرش ابراهيم جعفريان گفت: اگر گوش كنيد من بخوانم شما نيز دم بگيريد و شروع به خواندن كرد: يا دائم الفضل علي البريه، يا باسط اليدين بالعطيه، صل علي محمد و آل محمد.

و اين چنين زندگي سراسر ساده و بي آلايش خود را آغاز كردند.


 لباس هاي كهنه را بيشتر دوست دارم


روز عيد بود. يك دست لباس سرخ و سبز براي‌ او خريده بوديم. رفت بيرون و آمد. لباس را درآورد و كنارگذاشت.

گفتم: همه لباس نو پوشيده اند، تو چرا لباست را در آوردي؟ 

گفت: اگر من اين لباس را بپوشم، آن بچه ها كه فقير هستند و بابا و مامان ندارند،غصه مي خورند و كسي‌ براي‌ آن ها لباس نمي‌ خرد. من دلم نمي‌ آيد اين لباس را بپوشم  بنابراين لباس هاي كهنه را بيشتر دوست دارم.


پرچمي كه نام شهدا روي آن بود


خانم جعفريان درباره شهادت عروس و پسرش مي گو يد: «خبر شهادتشان را در روزنامه زده بودند كه توسط يكي از فاميل كه در تهران زندگي مي كرد. بدست ما رسيد» ساواك منزلمان را محاصره كرده بود و اجازه نمي داد. برايشان مراسم بگيريم.»

چند شب قبل از اين كه خبردار شوم كه بچّه هايم به شهادت رسيده و در بهشت زهرا به خاك سپرده شده اند. خواب ديدم. رفتم سر قبر حاج آقا رحيم ارباب، نشسته بودم. ديدم يك دسته از مردم به طرف قبر حاج آقا ارباب مي آيند و يك پرچم در دستشان است. وقتي كنار قبر رسيدند. ديدم اسم بچّه هايم روي پرچم نوشته شده است. آنها پرچم را روي سرم انداختند طوري كه من كاملاً زير پرچم قرارگرفتم.

بيدار كه شدم به همسرم گفتم: «بچّه ها شهيد شدند » همسرم گفت: «خانم اين چه حرفيه مي زني؟ فال بد نزن؟ »گفتم:«همين كه گفتم، بچّه ها شهيد شدند» چيزي طول نكشيد كه باخبر شديم آنها به شهادت رسيدند.

يك روزكه بهشت زهرا سر مزارشان نشسته بودم. چند نفر آمدند و يك پرچم كه اسم بچّه هايم روي آن  نوشته شده بود را. روي قبرشان انداختند.


هجرت و درخواست از مادر براي شهادت


بعداز سال 1353 با جدايي گروه مهديون از سازمان مجاهدين خلق، ابراهيم از طيبه سوال مي كند كه آيا حاضر است زندگي مخفيانه را آغاز كند كه اونيز همراه  همسرش شده و زندگي مخفيانه را آغاز مي كنند.

بعداز مدتي به وسيله واسطه اي مطلع شدم مي توام طيبه را درامامزاده اي ببينم، وقتي به آنجا رفتم زني را ديدم كه چادري رنگ و رو رفته به سر دارد و به طرف من مي آيد، وقتي نزديكتر شد ديدم طيبه است. نوه ام مهدي را در آغوش گرفتم. تنها حرفي كه طيبه به من زد اين بود كه مادرجان دعا كن شهيد شوم.


قاليبافي شبانه براي امام خميني


آن وقت ها مدرسه دخترانه در قم كم بود. مدرسه از خانه ما خيلي دور بود. هفت سالش كه شد براي آموزش قرآن و يادگيري دعا و ... اقدام كرديم. قرآن را ياد گرفت و قرائتش كامل شد. وضع مالي ما خوب نبود. البته همه روحانيون زير فشار بودند. پدرش، نماز و روزه استيجاري مي خواند. طيبه هم قالي مي بافت و مي گفت: مزد قاليبافي روزم را براي جهيزيه ام بگذاريد و مزد قاليبافي شبم براي آقاي خميني، زيرا مي خواهم زماني كه به ايران بازگشت پيش پايش گوسفند قرباني كنم.

نماز مغرب و عشا را كه مي خواند، مي رفت پشت دار قالي و تا ساعت ۱۲ كار مي كرد و شب به او چهار تومان مي دادند.

از اين پول به ما هم مي داد. هر چه پول به او مي داديم، يك قران و ۱۰ شاهي جمع مي كرد و باقي را خرج فقرا مي كرد. از آن دختر ها نبود كه خرج خودش كند. 


به عشق امام خميني روزه مي گيرم


زماني كه امام خميني در تبعيد بود پدر طيبه كه يك روحاني مبارز بود و درجريان فعاليت هاي سياسي قرار داشت به همين دليل طيبه كه هنوز به سن تكليف نرسيده بود تصميم گرفت روزه بگيرد آنهم تنها 15 روز به اين صورت كه مي گفت: هشت روز را براي سلامتي آقاي خميني روزه مي گيرم و هفت روز را براي سلامتي پدرم.


برچسب های این مطلب

Post Tags

زندگی نامه و خاطرات شهیده طیبه واعظی

زندگی نامه و خاطرات شهیده طیبه واعظی دهنوی

زندگی نامه شهیده طیبه واعظی

خاطرات شهیده طیبه واعظی

شهیده طیبه واعظی

شهیده طیبه واعظی دهنوی

شهدای زن

حریم آسمانی

harimeasmani.ir

شهيد شاخص بسيج در سال 94

نحوه شهادت شهیده طیبه واعظی

وصیت نامه شهیده طیبه واعظی

مطالب مرتبط

Rekated Posts

نظرات این مطلب

Post Comments
دروخدابرشهیدان انقلاب...بسیارخاطره انگیز وعبرت آموزبود...خواندم واشک ریختم...مستنداین شهیدعزیزدرحال پخش ازشبکه اول بود...چقدراین شهدای انقلاب ناشناخته اند درجامعه ما...یالیتنا کنا معکم...
بسیج شاهد میگه :
باسلام.وبسایت فوق العاده با محتوا و موثری دارید.به وبلاگ ما هم سر بزنید و نظر خودتان را بنویسید. با تشکر حلقه شجره طیبه صالحین دبیرستان شاهد
ادرس:basijshahedaliabad.blogfa.com
میلاد میگه :
خدا مورد قرین رحمت قرارشئن بده ان شاء الله
پيج شهيد طيبه واعظي را در شبكه اينستاگرام دنبال بفرماييد.
tayebevaezi
ساحل میگه :
درود بر روان پاک شهدای شاخص به خصوص شهیده طیبه واعظی
ممنون از مطالب مفیدتون
یحیی میگه :
عالی بود
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی