close
تبلیغات در اینترنت
حجاب ، مشهد ، شهادت

درحال بارگذاری ....
سخـن روز
تازه ترین مطالب حریم آسمانی
جایگاه قرار گیری تبلیغات بنری
harimeasmani.ir ads Place
تبلیغات در حریم آسمانی
نمایش موضوعات

حجاب ، مشهد ، شهادت

پست شماره 155
حجاب ، مشهد ، شهادت
موضوعات این مطلب :
شهدای زن
,
خاطره
,


السلام علیک یا فاطمه الزهرا

با سلام خدمت شما بزرگواران

حجاب ، مشهد ، شهادت سه کلید واژه ای است که من از متنی که پیش روی شماست و در ذیل آمده استخراج کردم و مصباح هدایتی است برای ما و پلی است برای عاقبت به خیری :

از نامحرم فراری بود. هیچ وقت هیچ کس بدون چادر او را ندید. روزی در دارالرحمه شیراز بر سر مزار شهدا بودیم. به من گفت: « آبجی، زمانی که من را در قبر می گذارند، می خواهم نامحرمی بالای سرم نباشد

 

همه ی اقوام می گفتند: « نجمه آخر شهید می شود. چهار هفته پیش همه ی دوستان و فامیل را جمع کرد. ساعت ده شب آن ها را به گلزار شهدا برد؛ گفتیم نجمه، می ترسیم!» اما او رفته بود بین قبرها و می گفت: « ترس ندارد، جای همه ی ما روزی اینجاست

 

همیشه نماز شب می خواند. هیچ وقت نه خودش غیبت می کرد و نه کسی در حضور او غیبت می کرد. همه می دانستند که خیلی از این کار بدش می آید. به درس خیلی اهمیت می داد. مهربان بود. تا جایی که بعضی وقت ها در خانه می نشست و برای آن هایی که مومن نیستند دعا و گریه می کرد. از خدا می خواست که هدایت شوند!

 

مسئول بیدار باش اعضای خانواده برای نماز صبح بود. ابتدای اذان یکی یکی همه را صدا می زد. می گفت: « نماز، اول وقتش خوب است، بلند شوید

 

عادت کرده بودیم که بین الطلوعین نجمه را در سجده ببینیم.

 

اوایل سال 1387 بود. با کاروان کانون رهپویان عازم مشهد بودیم. اتوبوس در راه خراب شد. و در سربالایی گیر کرد! داشتیم عقب عقب بر می گشتیم! همه ی بچه ها ترسیده بودند! با مسئول اتوبوس رفتیم بین بچه ها که آرامشان کنیم. هر کسی چیزی می گفت؛ یکی ناراحت بود، یکی دعا می کرد.

 

نجمه قاسم پور را دیدم. آرام بود. یک دفعه گفت: « بچه ها می شود در راه امام رضا(ع) شهید شویم؟»

 

بچه ها خندیدند و گفتند: « بابا شهادت کجا بود؟ دلت خوش است ها

 

گفت: « اما اگر خدا بخواهد، می شود

 

بعد رفت سرجایش نشست. جمله ی قشنگ او را فراموش کرده بودم تا در مراسم تشییع. آنجا یادم افتاد.

 

در مشهد که بودیم. بعد از مراسم، دو تا از بچه های اتوبوس ما دیر آمدند. رفته بودند خرید. نجمه قاسم پور مسئول انتظامات بود. از آن ها پرسید: « چرا دیر آمدید؟

 

آن ها برخورد بدی کردند و تند حرف زدند. نجمه سرش را انداخت پایین و ساکت شد.

 

بعد از چند دقیقه رفتم و به آن دو نفر گفتم: « بچه ها برخوردتان خوب نبود! نباید با خادم زائرای امام رضا(ع) این جوری حرف می زدید.برای امنیت و راحتی خودتان شرایط و قانون گذاشتند. بروید و عذرخواهی کنید

 

هنوز صحبتم تمام نشده بود که نجمه آمد طرف ما ، با خوش رویی گفت: « بچه ها من را حلال کنید. شما زائر آقا هستید یک وقت از من دلگیر نباشید! من باید وظیفه ام را انجام دهم

 

در رواق دار الهدایه ی مشهد بودیم. بعد از مراسم هر کس آرزویی کرد و نوبت به نجمه رسید. او دعایی کرد که آرزوی همیشگی اش بود؛ شهادت در رکاب پسر فاطمه (س).

 

خواهرش می گفت: « مدتی قبل، خواب دیدم در حرم امام رضا(ع) هستم. شخصی به من و نجمه گفت: " شما دو خواهر چهل روز دیگر از دنیا می روید!"

 

برای نجمه تعریف کردم. گفت: " خدا نکند تو بمیری؛ تو سه تا بچه داری، من بمیرم. چند روز قبل پرسید: " آبجی چهل روز تمام شد؟" گفتم: " نه، هنوز ده روز دیگر مانده."»

 

دوستش می گفت: « آخرین باری که دیدمش، جلسه داشتیم. نجمه آخر حسینیه سرجای همیشگی خودش، کنار دیوار، نشسته بود. تکیه داده بود به دیوار. سلام و احوال پرسی کردم.

 

او فقط به همین سلام و احوال پرسی اکتفا کرد. خیلی آرام شده بود. قبلا شور و حال بیشتری داشت. اما این اواخر بیشتر تو خودش بود و آخر حسینیه ...

 

همیشه لبخند می زد به علت خوش برخوردی اش و اخلاق خوشش زبانزد همه بود.

 

روز شنبه بود. می گفت: " خواب عجیبی دیدم. شهیدی به نام شکارچی اصرار داشت قبرش را پیدا کنم! می خواهم بروم گلزار شهدای دارالرحمه بلکه قبرش را پیدا کنم."

 

منافقین ضد بشریت که با رشد معنوی جوانان این کشور مخالف بودند، بار دیگر دست به کار شدند.

 

حسینیه ی سید الشهدای شیراز یکی از پایگاه های معنوی برای جوانان مومن و انقلابی شده بود.

 

گروه تروریستی و سلطنت طلب تندر بهار 87 را برای انجام کارهای تروریستی خود انتخاب کردند.

 

فراموش نمی کنم. جلوی در دوم حسینیه دیدمش. تبسم قشنگی داشت. دو شاخه گل رز سرخ دستش بود! حالم را پرسید و گفت: " این دو شاخه گل را به نیت بچه های کانون خریدم. این یکی مال تو."

 

بعد گفت: " حلالم کن، دیگر نمی بینمت! "

 

ناراحت شدم و گفتم: " یعنی چه؟! مگر کانون نمی آیی؟ "

 

گفت: " چرا، اما به دلم افتاده دیگر بچه های کانون را نمی بینم." و ما دیگر او را ندیدیم ...

 

انفجار مهیبی بود. ضربه ی شدیدی به سرش خورد. صورتش را پر از خون کرده بود. وقتی حس کرد دکتر بالای سرش آمده با عجله چادرش را روی بدنش کشید. و این اولین و آخرین حرکتش بعد از انفجار بود. و آن روز چهل روز از خواب خواهر گذشته بود.

 

آخرین نوشته ی شهیده نجمه قاسم پور در دفتر یکی از بچه ها:

 

 

 

 

»دوست عزیزم! خوشبختی را نه بر تخت پادشاهی، بلکه در نمازهای عاشقانه و عارفانه باید جست و جو کرد«.

 

 

پ . ن 1 : سیره ی شهداست که اول رضوی شوند و سپس به خدا برسند


پ . ن 2 : راه شهادت همچنان باز است زن و مرد هم ندارد فقط باید آسمانی بود

پ . ن 3 : منبع: کتاب کبوتران حرم "چهل روایت از دلدادگی شهدا به امام رضا(ع)"
کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی"نشر امینان
"

برچسب های این مطلب

Post Tags

حجاب

مشهد

شهادت

حریم آسمانی

شهیده نجمه قاسم پور

مطالب مرتبط

Rekated Posts

نظرات این مطلب

Post Comments
عمارنامه میگه :
سلام و درود؛
دوست عزیز این مطلب شما در پایگاه اینترنتی و بسته فرهنگی عمارنامه منتشرگردید.
http://www.ammarname.ir/node/5164
ما را با درج بنر و یا لوگو در وبگاه خود یاری نمایید .
موفق و پیروز باشید .
http://ammarname.ir -- info@ammarname.ir
یا علی
حرف تو میگه :
سلام
تشکر از شما به خاطر ارسال مطلبتان به سایت "حرف تو"
"میشه در راه امام رضا شهید بشیم؟"
با آدرس: http://harfeto.ir/?q=node/11400
در این سایت انتشار یافت.
چشم به راه مطالب خوب شما هستیم.
هدیه سایت حرف تو به شما:
"حضرت امام خمینی (ره) درباره اهمیت مساله فلسطین می‌فرمایند: کسانی که در مقابل جنایات اسرائیل ساکتند، نوبتشان خواهد رسید؛ مسأله قدس، حادثه‌ای است برای موحدین جهان و مؤمنان اعصار گذشته و حال و آینده."
یا علی
همه با هم میگه :
سلام مطلب شما درسایت مرکزی استان سیستان و بلوچستان (همه با هم )با ذکر منبع درج شد .
لینک مطلب شما:
http://baham91.ir/?p=5112
درصورت به روز رسانی لینک مطالب خود را برای ما ارسال نمایید
منتظر مطالب ارزشمند شما دوست عزیز هستیم

شب قدر است بیا قدر بدانیم کمی
خانه دل ز گناهان بتکانیم کمی
شعله افتاده به ملک دلم از فرط گناه
دوست را از دل این شعله بخوانیم کمی
سلام
شب قدر است و قدرش را بدانیم
این شب ها ،شب بیدار ماندن نیست ، شب بیدار شدن است خدا هممون و از خواب غفلت بیدار کند..ان شاءالله
[گل]
با دو پست بروزهستم و منتظر حضور و دیدگاه شما
یا علی
saharlove257 میگه :
زيبا بود ...ممنون
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی