تبلیغات در اینترنتclose

زمان جاري : جمعه 31 فروردین 1397 - 3:43 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
رمان پناه (قسمت نوزدهم)
لطفا صبر کنید ...

آخرین اخبار و اطلاعیه ها

~~~~~~ قوانین کلی انجمن+تالار های مهم+تاپیک های مهم~~~~~~


~~~~~~ عضویت در انجمن~~~~~~

آندرویدک تبلیغات
ارسال پاسخ جديد
رمان پناه (قسمت نوزدهم)
تعداد بازديد : 76
mohsen_takiiiii
آفلاين


حجاب یار

ميزان امتياز : reputation_pos.png (8×10)
ارسال‌ها : 77
عضويت: 30 /7 /1396
رمان پناه (قسمت نوزدهم)
تمام شب را چشم روی هم نمی گذارم و روی مبل گوشه ی اتاق جمع شده ام و به اتفاقاتی که افتاده و شاید در آینده بخواهد بیافتد فکر می کنم.
فرشته رسما دعوتم کرده بجای خواهرش که مسافرت رفته و نیست،در مراسم خواستگاری اش حضور داشته باشم.خیلی دوست دارم اما دل و دماغ درست و حسابی ندارم.به خودم نمی توانم دروغ بگویم،از اینکه فهمیدم فعلا خبری برای شهاب و شیدا نیست روی ابرها سیر می کنم بی هیچ دلیلی!
هنوز روسری که روی دستگیره برایم گذاشته بود را در نیاورده ام.
هزار تعبیر ریز و درشت برای خودم چیده ام و هزار اخم و لبخند به چهره ام آورده ام.
از تصور
قیافه ای که شهاب دیروز از من دیده بود خجالت می کشم.
بالاخره ظهر با تلفنی که فرشته می زند و اصرار به رفتنم می کند خلع سلاح می شوم.گوشی را خاموش می کنم تا با دیدن پنج پیامی که پارسا فرستاده دل آشوبه نگیرم! هیچ دوست ندارم امروزم را هم خراب کند،من تازه کمی بهتر شده ام.
عصر شده و نمی دانم که چه بپوشم چون تابحال در هیچ مراسم خواستگاری نبوده ام البته بجز یکی دوباری که بهزاد سمج،سرکی به خانه مان کشیده بود و خیلی هم تحویلش نگرفته بودم!
از طرفی اینجا همه مذهبی هستند و باید رعایت کنم…شلوار جین و مانتوی قهوه ای مدل سنتی بلندم را می پوشم.روسری بزرگ کرم رنگم را هم برمی دارم.
آرایش کمرنگی می کنم و بدون هیچ لاک و مشتقاتی آماده پایین رفتن می شوم.
فرشته در را باز می کند و باتعجب می گوید:
_این چه تیپیه دیگه پناه؟
+بده؟!
_خیلی
+میرم عوضش می کنم
_کجا بیا بابا شوخی کردم
+زود میام
_نمی خواد تیپت قشنگه جان تو
+پس چرا گفتی بده؟
_چون الان تو بیشتر شبیه عروس خانوما شدی تا من!
+لوس تو که مثل ماه شدی خودت.ببینم این همون چادر معروفه ی زنعمو خانوم نیست؟
_خودشه!بهم میاد؟
+عالیه
_بیا بریم تو،گیره نداشتی لبنانی ببندی؟
+نمی دونم اصلا حواسم نبود،خوبه همینجوریم
_هرجور راحتی عزیزم،راستی گفتم بهت عمه مریم هم میاد امشب؟
+نه
_حواست باشه که دوتا پسر داره
و دوتایی می زنیم زیر خنده و وارد سالن می شویم.با حاج رضا و زهرا خانم احوالپرسی می کنم و می نشینم.از دیروز که فهمیدم همه چیز را در موردم می دانند حس خجالت و شرم دارم
چیزی به رویم نمی آورند و این نهایت بزرگواریشان است.هنوز نفهمیده ام که فرشته دیروز صحبت های مادرش را شنید یا نه
صدای شهاب توی سالن می پیچد
+لباس یقه دیپلمات من کو پس فرشته؟
_تو کمدت
+نیست که می پرسم
_تو که صدتا ازین لباسا داری یکی رو بپوش دیگه
در اتاق باز می شود و فرشته جیغ میزند
+نیا بیرون مهمون داریم
سریع در را می بندد،خنده ام می گیرد.کنار گوش فرشته می گویم:
_حالا خوبه من مرد نیستم و داداشت دختر نیست!
+چه فرقی داره نامحرم نامحرمه دیگه خواهر من
_وا
+والا!
زنگ در را می زنند و سر و کله ی مهمان ها کم کم پیدا می شود.از رودر رو شدن با شهاب واهمه دارم!احساس می کنم مسخره ام می کند توی دلش.یک روز باحجابم و فردا بی حجاب و …
نگاه های گاه و بی گاه عمه مریم که رویم زوم می شود و می خندد معذبم می کند .دلم می خواهد در حال و هوای خودم سیر کنم یا شاید اصلا به حرکات شهابی خیره بشوم که در نهایت احترام و مثل همیشه سلام کرد و حتی جویای حالم شد!
چرا اوایل انقدر نسبت به او بدبین بودم و موضع می گرفتم؟مگر حالا چه اتفاقی افتاده بود که نظرم نسبت به اعضای این خانواده که هیچ،انگار به کل مذهبی ها داشت عوض می شد.
من پایم را فراتر از دایره ای گذاشته بودم که خانواده ی خودم و افسانه را شامل می شد.تنها پسر مذهبی که خیلی از نزدیک دیده بودم افشین برادر لاله بود که شکاک بود اصلا!و انقدر نامزدش را اذیت می کرد که بنده ی خدا را به ستوه آورده بود.
مشکل من این بود که افسانه تا کوچک ترین آتویی گیر می آورد یا مستقیم مرا به باد نصیحت می گرفت یا کف دست پدر می گذاشت اما من اینجا چند ماه در خانه ای زندگی کردم که همه جوره از همه چیز خبر داشتند و به رویم نیاوردند.که حتی نصیحت و توبیخ کردنشان رنگ و بوی مهر و محبت داشت.طودی که بدتر من را جذب می کرد!این وسط ذهنم پر از چراها و سوالاتی هم شده که دلم می خواهد زودتر فرصتی دست بدهد تا از زیر زبان زهرا خانوم بیرون بکشم.
_خوبی دختر گلم؟
به مریم خانوم نگاه می کنم که شربتی در دستش گرفته و کنارم می نشیند.
+متشکرم شما خوبین ؟
_سلامت باشی عزیزم،بفرمایید شربت
+نوش جان
_دوست فرشته جون هستی؟
+تقریبا
_حالا چرا تقریبا؟یا هستی یا نه دیگه
+خب…خب چون تازه دوست شدیم
_آها!بسلامتی چند وقته مثلا؟
+چند ماهی میشه
_عجیبه که دوستش تو مراسم خواستگاریشم هست
+بله عمه جون از بس به ما سر نمیزنی براتون عجیبه وگرنه پناه جون چند وقتی هست که مهمون ما هستن
_وا!!یعنی چی مهمون شمان فرشته جان؟یعنی تو خونه ی شماست؟
+خب بله،البته اینجا که نه.طبقه ی بالا
_اما بازم عجیبه عمه جان
+چرا؟
_چون داداش رضا خونه به کسی اجاره نمیده اونم دختر و پسر مجرد
+بله اما ایشون استثناعا فرق دارن و خیلی عزیزن
_اونکه صددرصد.خدا شاهده امشب همین که چشمم به پگاه جان افتاد مهرش نشست به دلم
+پناه عمه جون،نه پگاه
_آره؛ببخشید
+البته پناه خونه ی عمو محمودم اومدها
_خب من مراسم سفره حضرت ابوالفضل زنداداش نبودم رفته بودم با بچه ها کرمان
+بله یادمه
_کم سعادتی ما بوده که دختر به این قشنگی و محجوبی رو دیر دیدیم دیگه
+لطف دارین مرسی
فرشته ضربه ای به پهلویم می زند و می خندد.یاد حرفش می افتم و با چشم دنبال پسرهای عمه مریمش می گردم.
کنار گوشم پچ پچ می کند
_گفتم که حواست باشه.خداروشکر بخت توام داره انگار باز میشه و قراره فامیل بشیم.حالا خیلی خودتو به آب و آتیش نزن بابا،اونی که نشسته کنار محمد،پسر بزرگشه.حسام…ماشالا به چشم برادری برازنده هم هست اگه ازت سر نباشه از سرتم زیاده بهرحال!
نگاهم را زوم می کنم روی حسام.راست می گوید هرچند خیلی جذاب نیست اما محجوب و سربه زیر و خوش پوش هست درست مثل باقی پسرهایی که توی این جمع دیده ام.می خندم و می گویم
+چرا پسرای شما همشون چشمشون به دم دماغشونه؟
_بده انقدر سر به زیرن؟الان مثلا با نگاهش ما رو قورت می داد جذاب بود؟
می خندیم،سنگینی نگاهی را رویم حس می کنم.از چهره ی حسام نگاهم را می کنم و به سمت شهاب بر می گردانم.اخم ظریفی می کند و دقیقا شبیه اتفاقی می افتد که منزل عمویش پیش آمد..
می میرم از کنجکاوی تجزیه و تحلیل این نگاه تکراری!تا ته مراسم هوش و حواسم به هیچ چیز نیست جز اخم های در هم کشیده ی شهاب.
عمه مریم ریز ریز بیخ گوشم از خوبی های پسر بزرگش می گوید و من حتی یک کلمه اش را هم نمی توانم بخاطرم بسپارم.حسام که به من روسری نداده بود!اصلا آن روسری خوش رنگ گره خورده به دستگیره شده بود تنها دلیل اتصال خیال های دخترانه ی من به مردی مثل شهاب که شاید در آن شرایط برای هرکس دیگری هم جز من،همین کار را می کرد!
اما واقعا دوست نداشتم رویاهایم را بهم بزنم.چه ایرادی داشت که من هم غرق ذوق بشوم!؟حسی که هیچ وقت در هیچ رابطه ای نداشتم و حالا بود…
انگار از حال و هوای جمع فقط من دورم.بلند می شوم و لیوان های خالی شربت کنار دستم را برمی دارم و سمت آشپزخانه می روم.
هنوز دو قدم به در مانده که صدای شهاب را می شنوم.
_شما خانوما کلا ماشالاتون باشه
+چرا داداش؟
_از بس که بحث واسه حرف زدنای درگوشی دارین
+ول کن این حرفا رو،چرا محمد گند زده به موهاش امشب؟مگه فرق کج چش بود که یه خرمن مو رو داده بالا مثل گندمزار شده آخه؟
_لا اله الا الله!دو روز دیگه میشه شوهرت خودش بهش بگو،من سر پیازم یا تهش الان؟
+وا چه اخمو شدیا!قبلنا نمیومدی آشپزخونه کمک؟
_بیا،اصلا رو هوا برای آدم حرف درمیارین.بده اومدم شب خواستگاریت کمکت که دست تنها نباشی؟
+نه خب!ولی با اینهمه اخم و نق زدن آخه؟
_من اهل غیبت کردن نیستم فرشته،ولی از سر شب تاحالا این عمه بدجور … استغفرالله
+عمه چی؟
_هیچی،بده به من اون سینی رو
+دیگه همه می دونن عمه تو هر مراسمی چارچشمی دنبال دختر همه چی تموم میگرده واسه شازده پسرش.توام نمی دونستی بدون که امشبم مثل همیشه ست.منتها انگار ایندفعه تویی که فرق کردی
_چه فرقی؟
+چه می دونم
_مرد باش حرفتو تا ته بزن
+زنم و نصفه حرف می زنم ،کجا؟خب حالا داداش جان شوخی کردم،بیا که اینهمه چایی دست برادر عروسو می بوسه
_بده به من،همین که تونستی از سماور بریزیشون تو فنجون منو شاد کردی شما،دیگه زحمت بقیش گردن خودم، در ضمن فرشته خانوم شما حواست به خودت باشه نه فرق کج محمد و فرق های من!
صدای خنده ی فرشته بلند می شود، همین که نزدیک شدن شهاب را حس می کنم دو قدم به عقب برمی دارم تا زودتر دور بشوم و نفهمند که فال گوش ایستاده ام.اما انگار کمی دیر اقدام کرده ام!
چشم در چشم که می شویم قلبم مثل کسی که کیلومترها دویده می کوبد. شهاب با همه ی دنیا فرق می کند،هیچ وقت بیشتر از چند ثانیه به کسی خیره نمی شود!
مثل او سرم را پایین می اندازم و سکوت می کنم.به یک دقیقه نمی رسد وقت خلوت کردنمان که کسی می گوید:
+بیام کمک پسرعمو؟
در بدترین موقعیت ممکن فقط حضور شیدا را کم داشتم!از قبل زیباتر شده انگار،حتی چشمان روشنش هم می خندد.دست خودم نیست نمی توانم منتظر ری اکشن شهاب بمانم.
بعید می دانم شهابی که حالا محترمانه پاسخ شیدا را می دهد،حواسش به من هم باشد!
لیوان های لعنتی جامانده در دست های یخ زده ام را روی میز عسلی می گذارم و از خانه می زنم بیرون.بالاخره یک شب هم چنین مراسمی برای شیدا و شهاب می گیرند.
کاش تا آن موقع من اینجا نباشم،توی حیاط روی تخت می نشینم و به حوض آبی خیره می شوم.هیچ تفسیری نباید سنجاق کنم به نگاه و اخم شهاب الدین.او فقط غیرتی می شد!شاید مثل خیلی از پسرهای مذهبی و هم تیپ خودش.
اما کنایه های غیر مستقیمش به عمه و مچ گرفتن های سر بزنگاهش از من، درست وقتی به پسرها خیره می شدم چه؟
نفسم را فوت می کنم بیرون و از شدت کلافگی به گوشی توی جیبم پناه می برم.روشنش می کنم و متاسفانه مثل کسی که می خواهد خودش را زجر بدهد مستقیم می روم سراغ پیام های پارسا!
از خواندن چرت و پرت های بی سر و تهش بدتر می شوم.چرا هیچ وقت نباید من طعم خوب زندگی را می چشیدم؟
چرا شیدا باید با اینهمه خوبی باشد و من انقدر احساس ضعف بکنم؟پارسا را کجای دلم می گذاشتم اصلا؟!
توی اتاقم نشسته ام و انگار در و دیوار قصد جانم را کرده اند و دهان برای بلعیدنم گشوده اند.مهمان ها تازه رفته و من در بقیه ی مراسم حضور نداشتم. اینطوری هم خیال عمه خانوم راحت می شد و هم شیدا و حتی شهاب!
از اول هم نباید می رفتم اصلا.
ساعت ۱۲ شده و کسی در واحد من را می زند!
ادامه دارد…

منبع:
باحجاب دات کام
www.bahejab.com

لینک مطلب:
http://www.bahejab.com/3100/رمان-پناه-قسمت-نوزدهم
چهارشنبه 20 دی 1396 - 21:40
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تبلیغات تبلیغات

براي تبادل لوگو با حریم آسمانی کليک و شرايط را مطالعه کنيد
حریم آسمانی از سال 1390 شروع به کار کرده است و مي کوشد تا قدمی هر چند کوچک ولی استوار برای اعطلای نام حجاب در جامعه ایرانی بردارد

harimeasmani.IR

کپي برداري از مطالب و قالب حرام است و پيگرد قانوني دارد