تبلیغات در اینترنتclose

زمان جاري : دوشنبه 29 آبان 1396 - 3:52 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
رمان پناه(قسمت دوازدهم)
لطفا صبر کنید ...

آخرین اخبار و اطلاعیه ها

~~~~~~ قوانین کلی انجمن+تالار های مهم+تاپیک های مهم~~~~~~


~~~~~~ عضویت در انجمن~~~~~~

آندرویدک تبلیغات
ارسال پاسخ جديد
رمان پناه(قسمت دوازدهم)
تعداد بازديد : 7
mohsen_takiiiii
آفلاين


حجاب یار

ميزان امتياز : reputation_pos.png (8×10)
ارسال‌ها : 69
عضويت: 30 /7 /1396
رمان پناه(قسمت دوازدهم)
از زیر روسری لبخندش را می بینم . کنارم می نشیند و می گوید :_جواب سلام واجبه ها … باشه ! چطوری ؟ نبینم وارفته باشی … حالا چرا صدا و سیما نداری ؟ خنده ام می گیرد . روسری را کنار می زند و از فاصله ی خیلی نزدیک به صورتم می گوید :+ بی معرفتم بودی ما خبر نداشتیم ؟ _اعصابم خورد بود+گذشته گذشت …_توام می گذری ؟+دنیا گذرگاهه ! پاشو بگو ببینم چی شده_از مشهد زنگ زدن+خب؟_بابام حالش خوب نیست بیمارستانه+بلا دوره ایشالا .چی شده؟_سابقه ی بیماری قلبی داره ، اما نمی دونم ایندفعه چی شده …+مگه زنگ نزدی؟!_نه هنوز+وای چه دل گنده ای دختر ! خب یه تماس بگیر با پدرت صحبت کن ازین آشفتگی راحت بشی_می ترسم+از چی؟_اینکه جوابمو نده ، چند روزه ازش بی خبرم+کار بدی کردی . ولی حتما جواب میدن ، الان میارم گوشی رو مهربانی اش را که می بینم از رفتارهای تند خودم خجالت می کشم . گوشی را می گیرم و به شماره ی بابا زنگ می زنم . صدای الو گفتن افسانه که می پیچد مثل وحشت زده ها سریع قطع می کنم …دو دقیقه صبر می کنم و دوباره تماس می گیرم . این بار صدای ناخوش پدر توی گوشم پیچ و تاب می خورد_پناه ؟+سلام باباجون خوبی ؟سکوت می کند و ادامه می دهم …_بابا ؟ چی شدی الهی من فدات شم ، چرا بیمارستان ؟ چرا حرف نمی زنی باهام ؟ بابا … تو رو خدا یه چیزی بگو … خوبی ؟+مهمه برات ؟_معلومه که هست !مگه من جز شما کی رو دارم ؟+از من می پرسی ؟_بخدا که هیشکی … می دونم کوتاهی کردم که چند روز از اوضاع احوالت بی خبر بودم ولی بخدا …+انقدر قسم نخور_چشم ، قلبت چی شده بابا ؟+داغش کردن …از عجز صدایش گریه ام می گیرد ._بابا …+چرا افسانه برداشت حرف نزدی ؟ هزار کیلومتر دور شدی باز آتیشت خاموش نمیشه ؟ حتما باید خبر می رسید بابات مرده که تو رودروایسی یه زنگی بزنی ؟ _دعوام نکن باباجون …+دعوات نکردم که شدی این ، نترس اگه بازم دوری و به قول خودت آزادی می خوای دیگه آخراشه ، قلب بابات به پت پت افتاده … برو خوش باش همین که گوشی را قطع می کند ، انگار از چندطبقه پرتم می کنند پایین … دلم می ریزد . باور نمی کنم اینهمه خلق تنگش رااو که هیچ وقت حتی طاقت گریه ام را نداشت ، اینهمه غضب و اخم چرا !؟ مثل اسفند روی آتش شده ام . باید بفهمم که چه شده … شماره ی خانه را می گیرم ، پوریا جواب می دهد ._ بله ؟+سلام_سلام آبجی پناه خوبی ؟+هیچ معلوم هست اونجا چه خبره پوریا ؟_کجا؟+بابا چرا قلبش گرفته ؟ باز با مامانت دعواش شده آره؟_نمی دونم … یعنی …+من از همه چی باخبرم . بیخود پلیس بازی درنیارامیدوارم یک دستی ام بگیرد …_پس چرا می پرسی ؟+چون می خوام تو برام بگی_چی رو ؟ اینکه بهزاد اومده تهران و تو رو با اون پسره دیده ؟ انقدر شوکه می شوم که حس می کنم دنیا دور سرم چرخ می خورد ._چی میگی پوریا ؟+مگه نگفتی خودت باخبری …_بهزاد کدوم گوری بوده ؟+تهران کار داشت .با بابا حرف زده بوده ، اومد آدرس دانشگاهتو گرفت قرار شد بیاد ببینه اوضاعت خوبه یا نه .._بیخود کرد اون بی دست و پا رو چه به مفتش من شدن ؟+آبجی ،اینایی که می گفت راست بود ؟ مستاصل تر از این نبوده ام . در اتاق را می بندم و تکیه می دهم … می پرسم :_چیا گفت ؟+گفت … گفت تو رو با یه پسره دیده بعد کلاست_خب ؟+گفت باهاش رفتی کافی شاپ ، گفت دو بار تو ماشین همون بودی بگو بخند می کردی … لبم را گاز می گیرم ، پوریا انگار جان می کند و حرف می زند … مثلا که نه ، حتما غیرتی شده ! +بخدا من باروم نشد ، مامان افسانه دعواش کرد … گفت حتما اشتباه دیدی یا همکلاسیش بوده _هه … مطمئنی مامان افسانت پیاز داغشو زیاد نکرده ؟!+آره ، اصلا با بابا سر همین دعواش شد . گفت چرا واسه دختری که خودش سایه بالا سر داره ، پدر و برادر داره یکی دیگه رو علم و بیرق می کنی و می فرستی خبر بگیره ازش نیشخند می زنم . افسانه و این حرفها !_بابا چی گفت ؟+گفت بهزاد صاف و سادست ، من بهش اعتماد دارم . تازه نمی خوام بفرستمش آمار دخترمو بگیره ! داره میره تهرون پی کارش خب یه احوالی هم از دخترخاله ش می پرسه _اولا که من دخترخالش نیستم چون اصلا مامان خدابیامرزم خواهر نداشت و مامان تو هیچ نسبتی جز زن بابایی باهام نداره … دوما پسرخالت غلط کرد اومد فضولی و خبرچینی ، یه تار مو از سر بابا کم بشه من می دونم و اونو دروغاش ! بهش بگو پناه پیغام داده یه آشی برات بپزم که وجب وجب روغن داشته باشه … گوشی را قطع می کنم و نفس حبس شده ام را بیرون می فرستم . یعنی من را با کیان دیده بوده ؟ چقدر سرک کشیده و تا کجاها که دنبالم نیامده!لعنتی همیشه خرمگس معرکه بوده و هست …تازه می فهمم کنایه های پدر را در مورد آزادی و دوری و … وای بر من ! دلم سیر و سرکه می شود . هم برای حال خرابش و هم از ترس چیزهایی که به گوشش رسیده و هم از هول و ولای چیزهایی که ممکن است پیش بیاید ! بی صبر بالا رفتن و فکر کردن به بدبختی های تازه از راه رسیده ام هستم . سرسری با فرشته و حاج خانوم خداحافظی می کنم. فرشته قبل از بیرون رفتن کتابی به دستم می دهد و می گوید“جواب خیلی از سوالای اون روزت توش هست ، بخون آرومت می کنه ”می گیرم و تشکر می کنم . کتاب را پرت می کنم گوشه ی اتاق ،گوشی ام را به شارژ می زنم و خودم چنبره می زنم روی مبل … دلم می خواست الان بیمارستان بودم .یاد صحبت های پوریا که می افتم خنده ام می گیرد . افسانه و حامی من شدن ؟! دایه ی بهتر از مادر شده و برای من آدم فرستاده …بهزاد کی و کجا بود که من ندیدمش؟! هرچه بیشتر به عمق داستان فکر می کنم حالم بد و بدتر می شود … پناه می برم به موبایلم . همین که روشنش می کنم چند پیام می رسد ، یکی از لاله هست و دوتا از طرف پارسا . حتی در این شرایط هم دیدن اسمش خوشحالم می کند ! با ذوق پیام را باز می کنم و از دیدن شعری که انگار دقیقا حرف دل خودم هست کپ می کنم“ای کاش کسی باشدو کابوس که دیدیدر گوش تو آرام بگوید خبری نیست …”چه کسی بهتر از او برای درددل کردن و کسب تکلیف ؟!روبه روی پارسا پشت میز نشسته ام. سیگارش را آتش می زند و می گوید :_گوشم با تواه بگو+از کجا بگم ؟_هرجا و هرچی که باعث شده این شکل و قیافه ای بشی انقدر پرم که فقط می خواهم خودم را خالی کنم … نگاهم روی شیشه های رنگی پنجره خیره می ماند و زبانم به حرف می آید : +از وقتی یادم میاد غصه ی قلب مریض بابا و درد بی درمونی رو خوردم که ناغافل افتاده بود به جون مامان بیچارم … خیلی بچه بودم که تنها سرگرمیم شده بود سرسره بازی روی سنگ های مرمر کف مطب دکترا و درمانگاه ها … بیشتر از بوی پیازداغ و سبزی خورد شده ، بوی تند الکل و داروهای مامان بود که توی خونه و دماغ من می پیچید . مریض بود که من به دنیا اومدم ، می گفت تو پناه من شدی … تو که هستی تو که می خندی دردام یادم میره … دلم می سوزه وقتی یادم میاد چقدر درد می کشید .شبا برام از فردا می گفت ، از روزایی که قرار بود بازم با هم شب کنیم … نمی دونم شاید به خودش امیدواری می داد که فردا هم زنده می مونه !اما خب ، آدم چه می دونه دو دقیقه ی بعدش چی میشه ! بالاخره رسید وقتی که من منتظرش نبودم … یه روز که دیگه مامان شبش رو ندید ، تمام زندگیم زیر و رو شد . شدم مثل نهالی که هنوز قد نکشیده تبر خورده … یه چیزی شد عقده و گره شده موند بیخ گلوم .بی مادری کم دردی نبود برای منی که جز صبوری ها و خنده ی پر دردش چیزی ندیده بودم . حتی عزیزم نمی تونست جای خالیش رو برام پر کنه با مهربونی هاش … بی قراری هام بابا رو بی قرار کرده بود . خودشم حال و اوضاع خوبی نداشت … یکی دوسال تحمل کردم و تحمل کرد … اما بعدش گفت زندگی ای که زن توش نباشه همین آشه و همین کاسه . می دیدم که عزیز هم یه جاهایی کم میاره ، بابا هم دست تنهاست ، منم قوز بالا قوزم ! می فهمیدم که یه جای خالی پررنگ هست که همه رو اذیت می کنه … اما منم بدتر می کردمبه خیالم مامان فقط مال من بوده و غم نبودنش روی دل خودم بود که سنگینی می کرد … بچه بودم خب ! حتی وقتی که افسانه دست تو دست بابام با یه عروسک پر زرق و برق اومد خونه هم بچه بودم هنوزولی از همون روز ، از همون لحظه که اولین لبخند آبکیش رو دیدم فهمیدم این نیست اونی که من می خواستم از زندگی . پووووف … اما دیر شده بود ! افسانه رو خود عزیز انتخاب کرده بود . باهاش عهد و شرط کرده بود که به دختره دخترم باید مثل اولاد خودت برسی ، عزیز می گفت بچه از داغ مادره که یتیم میشه نه پدر ! خلاصه … افسانه اومد درست وسط زندگی و دنیای کودکانه ی من بسط نشست . شد همه کاره ی پناه بدبخت ! همه چیز بد بود اما از موقعی که عزیز مرد بدتر شد. دیگه نمی تونستم بند خونه ای باشم که صبح تا شب فقط خودم بودم و یه زن غریبه …لجمو در می آورد ، مدام خبرچینی منو پیش بابا می کرد . سر بیدار شدن نماز صبح تو خونه یجور غوغا به پا می کرد ، سر قضا نشدن نماز مغرب یجور دیگه .می گفت تو به بابات نرفتی که اینطوری خدانشناسی ! دلمو می سوزند … تا قبل از اون همیشه کنار عزیز سجاده پهن می کردم ، اما همین که دیدم روی نماز و خدا و پیغمبر حساسه همه رو بوسیدم گذاشتم کنار ..می خواستم بچزونمش ! +صبر کن پناه ! قصه حسین کرد می گی برای من ؟ انگار کسی به شیشه ی خاطراتم سنگ می زند و ناغافل خوردم می کند . دوباره بر می گردم به فضای دود گرفته ی کافی شاپ و حواسم جمع پارسا می شود .اشک های روی گونه ام را پاک می کنم و می گویم :_خودت گفتی بگم+آره اما نه از عنفوان طفولیتت! یه کلمه بگو امروز چی شده که آشوب شدی نفسم را فوت می کنم بیرون ، چرا توقع داشتم پای درددل بیست و چند ساله ام بنشیند ؟! شانه ای بالا می اندازم و می گویم :_منو با کیان دیدن+کیا ؟_پسر خاله ی ناتنیم ، یعنی خواستگار قبلیم+خب ؟_خب ! رفته صاف گذاشته کف دست بابام +نمی فهمم_رفته گفته من با یه پسره میامو میرم ، که تو کافی شاپ دیدم و هزارتا چیز دیگه !+منو گرفتی ؟متعجب نگاهش می کنم_یعنی چی ؟+اینایی که گفتی کجاش عجیب بود ، بگو داستان اصلی چیه !_یعنی اگه به تو بگن خواهرت رو با یکی دیدن برات طبیعیه ؟!+من خواهر ندارم اما اگه داشتم و با کسی دوست نمی شد برام طبیعی نبود ! انگار توقع چنین جوابی ندارم که شوکه می شوم !ادامه دارد …
منبع:
باحجاب دات کام
www.bahejab.com

http://www.bahejab.com/2079/رمان-پناهقسمت-دوازدهم
سه شنبه 23 آبان 1396 - 13:50
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تبلیغات تبلیغات

براي تبادل لوگو با حریم آسمانی کليک و شرايط را مطالعه کنيد
حریم آسمانی از سال 1390 شروع به کار کرده است و مي کوشد تا قدمی هر چند کوچک ولی استوار برای اعطلای نام حجاب در جامعه ایرانی بردارد

harimeasmani.IR

کپي برداري از مطالب و قالب حرام است و پيگرد قانوني دارد