تبلیغات در اینترنتclose

زمان جاري : دوشنبه 29 آبان 1396 - 3:51 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
رمان پناه (قسمت یازدهم)
لطفا صبر کنید ...

آخرین اخبار و اطلاعیه ها

~~~~~~ قوانین کلی انجمن+تالار های مهم+تاپیک های مهم~~~~~~


~~~~~~ عضویت در انجمن~~~~~~

آندرویدک تبلیغات
ارسال پاسخ جديد
رمان پناه (قسمت یازدهم)
تعداد بازديد : 6
mohsen_takiiiii
آفلاين


حجاب یار

ميزان امتياز : reputation_pos.png (8×10)
ارسال‌ها : 69
عضويت: 30 /7 /1396
رمان پناه (قسمت یازدهم)
صدای پارسا حواسم را پرت می کند :_دوستانه بهت میگم ، تو لیاقتت خیلی بیشتر از امثال کیانه . تو همینجوری هم تقریبا از همه دخترایی که تو اون جمع بودن اوکی تری … بدون هیچ عمل زیبایی و لباس های آن چنانی و …+دوست دخترای شما رو هم دیدم ، مثلا اون شب تئاتر !راهنما می زند و با آرامش می گوید :_این بچه بازی ها مال یکی مثل نریمان و افشینه نه من ! اونی هم که تو دیدی همکارمهشانه بالا می اندازم+به من چه اصلا_خب ، کجا بریم ؟+من دم یه آژانس پیاده کنید لطفا_شوخی می کنی ؟ یعنی نمی بینی من به افتخار شما از مهمونی دل کندم و اینجوری می خوای تشکر کنی ؟!+کار اشتباهی کردین، آذر ناراحت میشه !بلند می خندد و می گوید :_حسادت ؟!+به چی باید حسادت کنم ؟_پس پا رو دمش نذار که بد چنگ و دندون نشون میده+من دیگه با هیچ کدومشون کاری ندارم ! تا همینجام غلط کردم … _بگو تجربه کردم ، خب حالا کجا بریم ؟ چیزی نمی گویم و خودش یکی از بهترین رستوران ها را انتخاب می کند برای شام . تقریبا مجبورم می کند که مخالفتی نکنم … دو سه ساعتی که با او هستم واقعا خوش می گذرد … برعکس تصورات این مدتم ، فوق العاده آدم خوش مشرب و مهربانیست .با کیان و پسرهایی که تابحال دیده ام فرق دارد … طوری دست و دلبازی می کند برای سفارش غذا که مطمئنم هنگامه هم چنین تدارکی برای مهمانانش ندیده بود .گوشی ام را می گیرد و شماره اش را سیو می کند . احساس می کنم کلی انرژی مثبت نصیبم شده …خداروشکر می کنم که با آن حال خراب خانه نرفتم و از پارسا ممنونم که شب خوبی برایم می سازد . با نور آفتابی که انگار مستقیم توی صورت من طلوع کرده چشم باز می کنم و خمیازه بلندی می کشم .کش و قوسی به بدن خسته ام می دهم و یاد اتفاقات دیشب می افتم … گوشی ام را چک می کنم که ببینم از پارسا پیامی رسیده یا نه اما فقط دو میس کال از لاله افتاده …با این که اصلا حوصله ی باز کردن دهانم را ندارم ولی شماره اش را می گیرم . نور موبایل کم شده و ارور باتری می دهد …_الو … هیچ معلومه کجایی دختر ؟+علیک سلام_سلام . این همه زنگ زدم مرده بودی؟ بلند می شوم و پرده را می کشم . از روی پتویی که وسط اتاق پهن کرده ام می گذرم و به آشپزخانه می روم ، دلم چای تازه دم می خواهد .+چته اول صبحی لاله ؟ بیا بزن_سر ظهره عزیزم .ببین کار واجب داشتم که زنگ زدم+بگو_صبحانه خوردی ؟+نه الان بیدار شدم کارتو بگو_باز قندت نیفتهلیوان را توی سینک می گذارم و دلواپس می پرسم :+قندم چرا بیفته ؟ دق میدی آدمو ، چی شده مگه ؟ همه خوبن ؟_همه که آره … چیزه ، دیشب یعنی نه پریشب تقریبا صدای بوق می آید_خب ؟بگو ، داره شارژم تموم میشه .چیزی شده ؟+بابات ، یعنی دایی صابر پریشب تو خواب حالش بد شدهدستم را روی قلبم می گذارم_خب ؟+بردنش بیمارستان بستریه دکتر گفته ع…صدا قطع می شود ، قلبم می خواهد از دهانم بیرون بزند . گوشی خاموش شده … لعنتیطاقت ندارم صبر کنم تا شارژ بشود ، تلفن هم ندارم . بی تاب احوال بابا شده ام . دل توی دلم نیست …فکری به سرم می زند، شالم را از روی مبل برمی دارم و تمام پله ها را پرواز می کنم تا پایین . در می زنم و دست های سردم را درهم گره می کنم . چند روز شده که به پدر زنگ نزدم ؟ صدای پوریا را نشنیده ام ؟در باز می شود و چهره ی زهرا خانم با آن چادر و مقنعه ی نماز سفید دلم را می برد … انگار هزاربار این صحنه را دیده ام . لبخند می زند و سلام می کند_سلام ، ببخشید یه تلفن مهم دارم میشه ازینجا زنگ بزنم ؟ از جلوی در کنار می رود و با دست به داخل اشاره می کند .+بفرما دخترم ، گوشی توی سالنزیرلب مرسی می گویم و تازه یادم می افتد که بدون کفش یا دمپایی آمده ام ! با دیدن تلفن هول می کنم ،پایم به لبه ی فرش گیر می کند و سکندری می خورم . پایم به لبه ی فرش گیر می کند و سکندری می خورم …_یواش مادر !لحن نگرانش به جانم می نشیند . دستش را می گیرم و بلند می شوم. گوشی را که برمی دارم می رود . _الو لاله ؟+سلام این شماره کجاست ؟ چرا قطع کردی ؟_شارژم تموم شد ، بابا چی شده ؟+هول نکن خوبه ، یعنی بد نیست . پریشب انگار حالش بد میشه با اورژانس می برنش بیمارستان ، بستریش کردن می نشینم روی مبل و با بغض می پرسم :_وای … آخه چرا ؟+چمیدونم .پوریا می گفت سرشبی برای پناه گریه می کرده_الهی بمیرم+نترس تو تا همه رو به کشتن ندی چیزیت نمیشه_باز قلبشه آره؟+بله … یه وقت به خودت زحمت ندی زنگ بزنی به بابات یه حالی بپرسی_بسه لاله ! انقدر نیش نزن … درد خودم کم نیست+فعلا که انگار خیلی خوشی _کاری نداری؟+برخورد بهت ؟_از تو توقع ندارم+چرا پناه ؟ دلم برای دایی صابر کبابه . اون از زندایی که خدابیامرز جوان مرد و دایی خونه خراب شد ، اینم از تو که همیشه براش ساز ناکوک می زدی و نذاشتی یه لیوان آب خوش از گلوش پایین بره تو این چند سال … افسانه ی بدبختم که خون به جیگر کردی_تو که زندگیت خوب بوده خداروشکر ! نمی خواد کاسه داغ تر از اش بشی و غم بابا و زن بابای منو بخوری …+دارم وظیفه ی تو رو انجام میدم !_ از کجا دلت پره که همه رو سر من خالی می کنی؟+نمی خوام دهنمو بیشتر باز کنم وگرنه چیزایی که نباید رو میگم_بدتر از اینا که گفتی؟!+خیلی بدتر پناه …سکوت می کنم و بغضم پررنگ تر می شود . می گوید :_زنگ بزن بهش ، منتظرته … خدافظ صدای بوق های پشت سرهم توی گوشم می پیچد . لاله مثل خواهر نداشته ام بوده و هست … نمی فهمم چرا آشوب بودو طوفان کرد وجودم رانگران حال پدرم و خجالت زده اش … این روزها انقدر درگیر خودم و دوستان جدیدم بوده ام که به کل فراموش کرده بودم پدری هم دارم …صدای آرامی در سکوت خانه ی حاج رضا پیچ و تاب می خورد . نوایی آشنا دارد .. بلند می شوم و با پاهایی که انگار از غم و درد سست شده سمت صدا می رومزهرا خانوم است ، دعا می خواند . تکیه می دهم به چهارچوب اتاق و نگاهش می کنم … پشت به من نشسته و با سوزناک ترین لحن ممکن دعا می خواند …چه غربتی به دلم چنگ می زند . انگار می کنم مادربزرگ است که پیچیده در چادر یک دست سفیدش نشسته و مثل روز آخر ذکر می خواند …اشک های جا مانده پشت چشمانم راه باز می کنند و چکه می کنند به مغز کند شده ام فشار می آورم ، چه دعاییست ؟ زیارت عاشورا ؟ کمیل ؟ “یا أَبَا الْحَسَنِ یا عَلِىَّ بْنَ مُوسى أَیُّهَا الرِّضا یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّهَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ …” یاد بچگی ها می افتم و صدای مادر که زمزمه ی همیشگی اش همین بود … توسل !سر می خورم و روی زمین می نشینم ، گره دستم را باز می کنم و ناخواسته زمزمه می کنم همراه حاج خانم“یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ ”نمی دانم چرا … اما می شکنم … هم خودم هم بغضی که هنوز ته گلویم جاخوش کردهدست روی صورتم می گذارم و بلند می زنم زیر گریه . بر می گردد و نگاهم می کند . دستش را دراز و آغوش باز می کند .مثل ماهی دور مانده از تنگ و دریا دلم پر می کشد برای عطر گلاب همیشگی اشدلم سبک شدن می خواهد و حرف زدن . ناله می کنم_برای بابام دعا کنید …خوب نیست احوالش گرمای وجودش دوباره و هزار باره یاد عزیز می اندازدم . کنار گوشم می گوید : +چشم ،اما حالا که دلت شکسته خودت دعا کن عزیزدلم ، خدا به تو نزدیکتره تا من روسیاه درگاهش اشک هایم بیشتر می شود ،می داند از خدا دورم و این را می گوید ؟!یاد دیشب می افتم و مهمانی مختلطی که رفته بودم ! یاد هنگامه و دست دادنش با کیان … یاد بگو و بخندهای خودم با پارسا توی رستوران … یاد همه ی سرگرمی های این مدتم و دور شدن از همه ی کس و کارم _ من دیگه پیش خدا جایی ندارم ! اونم اصلا یادش نیست که پناهی هم هست …+مگه میشه خدا بندشو یادش بره ؟ _رفته ! حالا که شده … خیلی وقته که گم شدم و گور … خدا منو می خواد چیکار اصلا ! +کفر نگو مادر … به قلب و دلت رجوع کن .. هر چی صاف ترش کنی خدا پررنگ تر میشه برات . میشه مثل آب و آیینه … زنگاری اگر هست پاکش کن دختر گلم … اونوقت تو آینه ی دلت نه فقط خودت رو که خداتو می بینی نمی فهمم از چه می گوید ! شاید هم خودم را به آن راه می زنم_از سر دلخوشی اشک شوق نمی ریزم ، درد دارم که از شهر و دیارم زدم بیرون ، پناهی ندارم که پناه بی پناه مونده شدم … قلبم از داغ مامانمو زهر زن بابای بی انصافم می سوزه مثل بابام و برای بابام+مادرت اون دنیا جای خوبی داره ان شاالله_اینجا که سی سال بیشتر زندگی نکرد ، جوان مرگ شد … خدا اون موقعم که بالا سر مامان مریضم با دستای کوچیکم دعا می خوندم حواسش به همه بود جز من +نه با تقدیر بجنگ نه نعوذ بالله با خدایی که خودتم می دونی جز خیر برای بنده هاش نمی خواد ولی ما از سر بی خبری گلایه می بریم براش_گوشم پره ازین حرفا زهرا خانوم … چیز تازه تر می خوام برای شنیدن +اونی که قلب داغدارت رو بتونه آروم کنه دست خودته نه من و نامادری و پدرت که ان شاالله شفا بگیره زودتر _من ولی دستم خالیه …+دست خالی هم بالا میره عزیزدلم _میشه نرم طبقه بالا زهرا خانوم ؟ یکم پیش شما بمونم ؟ +تا هر وقت که دلت خواست بمون … اینجا خونه ی خودته عزیزم ، بالا و پایین نداره ! دست مهر که به سرم می کشد می شوم همان یتیمی که سال ها بی مادر بوده ام ! آخ افسانه … چقدر تو با من مدارا نکردی … آخ افسانه چقدر تو در حق من نامادری کردی ..وای افسانه … تو از من هم روسیاه تریدوباره زمزمه ی توسل بلند می شود . به آرامش رسیده امچشم هایم را روی هم می گذارم و غرق در لذت این خوشایند تازه به دست آورده و بی قرار از دوری پدر تقریبا بیهوش خواب می شوم … چشم که باز می کنم منم و سجاده ای که رو به قبله باز مانده هنوز و فقط گوشه اش تا روی مهر تا خورده . تسبیح تربت را بر می دارم و بو می کشم … قطره ی اشکی از کنار گونه ام می لغزد و تا روی گوشم راه باز می کند . زیرلب می گویم“من بلد نیستم دعا کنم ! اما خدایا اگه زهرا خانم راست میگه و تو هنوز حواست به من هست حال بابامو خوب کن … من طاقت بی بابا موندن رو ندارم ، خدایا در به در و آواره شدم که بابام یه نفس راحت بکشه و از دست جنگ و جدال منو اون از هوو بدتر خلاص بشه … بدترش نکن _سلامفرشته است …بعد از جر و بحث آن روز ندیده بودمش . خجالت زده روسری را روی صورتم می کشمادامه دارد …
منبع:
باحجاب دات کام
www.bahejab.com

http://www.bahejab.com/2056/رمان-پناه-قسمت-یازدهم
سه شنبه 23 آبان 1396 - 13:49
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تبلیغات تبلیغات

براي تبادل لوگو با حریم آسمانی کليک و شرايط را مطالعه کنيد
حریم آسمانی از سال 1390 شروع به کار کرده است و مي کوشد تا قدمی هر چند کوچک ولی استوار برای اعطلای نام حجاب در جامعه ایرانی بردارد

harimeasmani.IR

کپي برداري از مطالب و قالب حرام است و پيگرد قانوني دارد